عنوان روزی که بردی منو به حسی که گفتی میایی قسم به دل خواهی
اولین دلهره به گاهی که با من نبودی قسم جدا میشی و میرود خاطره
ولی شک نکن من به تو میرسم نشد تا تو هستی من عاشق بشم نشد
قلب ما عشقو باور کنه شب رفتنت آرزو میکنم خدا وقت دوریتو کمتر کنه
به چشمای تو قبل هر گریهای قسم میخورم یاد تو با منه قسم میخورم
بغض این انتظار یه روزی تو آغوشمون بشکنه
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی، از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اِتان بکند و پاره کند.تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه ها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم؟ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...
دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه وستاره که از
. پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند
نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .
حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها
چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .
تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی
و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی . آن وقت مطمین باش شاعر می شوی.
حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه
می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها می خندد.
من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز.
نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟
شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را
مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام
ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان
برگردانم ، اگر ماه نیامده باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟
روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما حتی
بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع آفتاب
زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری
دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب
نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می کنم
دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز
همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی
و ایــــن حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی .............

کیستی که من
اینگونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم،
کلید خانه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی های هایم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
این بار که از زیر داربست انگور و ماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
دانه كوچك
دانه كوچك بود و كسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.دانه
دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها
میگذشت...
l
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: من هستم، من
اینجا هستم، تماشایم كنید.
اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او
نگاه میكردند، كسی به او توجه نمیكرد.
دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود، یك روز رو به خدا كرد و گفت: نه
، این رسمش نیست. من به چشم هیچ كس نمیآیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی.
خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر میكنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت
بزرگ شدن ندادی. رشد، ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای. راستی یادت باشد تا وقتی كه
میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی.
دانه كوچك معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد. رفت تا به
حرفهای خدا بیشتر فكر كند.
سالها بعد دانه كوچك سپیداری بلند و باشكوه بود كه هیچ كس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد؛ سپیداری
كه به چشم همه میآمد .
شام مهتاب
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلوار به پايم شكستي
قلم زد نگاهت به نقشآفريني
كه صورتگري را نبود اينچنيني
پريزاد عشق رو مهآسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ماه كه عاشقتريني
تو يك جمع عاشق تو صادقتريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه
هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ماه كه عاشقتريني
تو يك جمع عاشق تو صادقتريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
ای عشق
از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارم
یادگار تو چه شب ها چه سحر ها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفر ها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه ز آن زلف،گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توأم
سرخوش از آه وغم و درد شب و روز توأم
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه ی توست
باز اگر آب حیاتی است ز پیمانه ی توست
باز اگر راحت جانی بود افسانه توست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه ی توست
شکوه بی جاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه ی تو
عاقلان بیهوده خندند به دیوانه ی تو
نقد جان گرچه بود قسمت پیمانه ی تو
آه از آن که نشد ،مست ز میخانه ی تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق!
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ا ی عشق؟؟؟؟؟؟
---------------------------------------
چرا عاشق نباشم
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سر گرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا ،چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی اعتباری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا،چرا عاشق نباشم
-----------------------------------------------
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمیماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
-----------------------------------------
بعد تو لیک پس از آن همه سال،کس ندیده به لبم خنده هنوز.
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.
سالهاست که از دیده برفتی لیکن،دلم از مهر تو آکنده هنوز.
دفتر عمر مرا دست ایام ورق زده است.
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.
در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز.
در قمار غم عشق ، دل من بردی و با دست تهی ،
منم آن عاشق بازنده هنوز.
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش ،
گر که گورم بشکافند عیان می بینند،
زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سر کش و سوزنده هنوز.....
-----------------------------------------------
این نامه ز من که از تو دورم خاموش چو راه بی عبورم
بی توست مرا جهان فراموش در سینه من فغان خاموش
خواهم همه با تو راز گفتن در دل خسته باز گفتن
صد قصه کنم ز آشنایی بس گریه ز تلخی جدایی
از حال دلم تو را خبر نیست دل از دل من شکسته تر نیست
من نایم و تو مرا نوایی تو جان منی ولی جدایی
بی همنفسان نفس چه باشد بلبل که رود قفس چه باشد
در جان منی میان جانی هر جا نگرم تو در میانی
در باغ تویی که دلپذیر است در جان تویی که بی نظیر است
در لاله تویی که دل رباید در غنچه تویی که دل گشاید
در حلقه گفتگو تو هستی در پرده آرزو تو هستی
در چشمه تویی که تن نوازست در گریه تویی که کار سازست
این درد فراغ کی سراید؟ ماه تو ز ابر کی بر آید؟
از زحمت صبر در فغانم صبری پس از این نمی توانم
تا چند کشم ز صبر خاری مُردم ز فریب بردباری
در راه امید بس دویدم دیگر ز امید نا امیدم
توشمعی وبی توشب خموش ست بی صبح شبم سیاه پوش است
یکشب که تو را به خواب دیدم در ظلمتم آفتاب دیدم
ماییم و دو چشم پر ستاره تا ماه ز ره رسد دوباره
رفت از تن من توان پرواز ترسم که دگر نبینمت باز
تا روی تو در برابم نیست دیدار دوباره باورم نیست
آنان که غم مرا ندیدند دیوار میان ما کشیدند
کی سرو جدا ز بوستان بود کی شاخه ز گل جدا توان بود
تو سرو منی به باغ برگرد بنگر که غمت به ما چها کرد
کی بی تو بر آورم نفس را ای کاش که بشکنم قفس را
گر بی تو به طرف باغ بودم دلمرده و بی دفاع بودم
ما را به مصیبت آشنا کرد دستی که تو را ز ما جدا کرد
راهم به فضای باغ بسته ست در کنج قفس پرم شکسته ست
هر گاه که رسد پیامت از دور ریزد به شب سیاه من نور
باور نشود مرا که دوری چو پرَتو ماه در حضوری
از دور چو بشنوم صدایت وان موج لطیف خنده هایت
آید به تنم تب جوانی بویم همه عطر زندگانی
بانگ تو که در فضای سینه ست بر آتش خاطرم نسیم ست
اما چه کنم به وقت بدرود پیچد به فضای سینه ام دود
تو خسته و خسته تر منم من تو بی کس و در به در منم من
بگذار که لب فرو ببندم ای راحت جان دردمندم
با حالت گریه نامه بستم در حال جنون قلم شکستم.