
نمی دانم؟ چه می گویند این مردم
نمی فهمم ؟چه میخواهند این مردم
خدا می داند از این روزگار سرد
وبی سامان، سراسر درد، بیزارم
نمی دانم چه حاجت کرده اند هردم مرا با چوب می رانند
خدا آگه دلم خون است از این بی مرامی ها
از این سوز شکا یت ها
نه آنگه من جوانمردم
نه آنگه من همآوردم
که سوی دل شتابانم
رفیق بی پناهانم
من از روز ازل فریاد سر دادم
من آن سرو خرامانم
خدا می داند از درد فراوانم
من آن خنجر به پهلویم
که دردم را نمی گویم
فقط این را بدان ای جان
که من آن مرد تنهایم
منم تنهای تنهایم
سبحان طیبی/تهران
برای شهید علم ودانش که مظلومانه ترور شد.
شب بنشین تا که ببینی سحر
نغمه جان زمزمه جوشن است
نوبت عشق است ولی بی ریا
وای نگفتن که به از گفتن است
آه،دلم درد غریبی تمام
وقت سفر پیش خدا رفتن است
شوق همین است فدای وطن
شورشهادت به ره میهن است
راه حسینی طلب خون کند
هدیه ما احمدی روشن است
سبحان طیبی/تهران/29-10-1390
دلتنگ بارانم،نمی دانم،ولی تو
با من بیا،بامن بخوان،بامن کمی تو
دلشوره ام را پس چرا باور نداری
انگار ساکت مانده ای،پرازغمی تو
پشت هزاران آرزویم،آرزویست
انگارباورکرده ام من،آدمی تو
یک لحظه دریابی مرا بد نیست آخر
دربی قراری،بی قرار ومبهمی تو
ناگفته هایم را برایت باز کردم
رازی برایت گفته ام چون محرمی تو
باران نمی داند چرا خشکیده اشکم
اما برای من دلیل محکمی تو
اما تو می دانی چرا حالم خراب است
چون که برای من نیاز مبرمی تو
این آه سرد تو برای چیست؟دریا
باران که می بارد،مگر بی همدمی تو؟
با من بیا با من بخوان از این ترانه
دلتنگ بارانی ولی بی من،کمی تو
سبحان طیبی21-10-90
تهران/
و
......نگاه زیبایت را به چشمانم..
آه...
خدا می داند چقدر دلتنگ بارانم!!!

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم
مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم
زلف را حلقه مکن تا نکني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم
رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم
رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که دربند توام آزادم
تا تو آزاد باشی
اما
بعد از آمدنت
زیرخاکی ها را جستجو کردی
و اسیر شدی....
درحسرت ایام گذشته سخت نالانم
کاین نغمه ساز باز برگردد
این حاصل عمروغفلتی ای کاش
آن عشق به رمز وراز برگردد
آنی که به لحظه قدر دانستم
باعشوه،کرشمه،ناز برگردد
در ساحت عاشقی همین کافیست
آرامش رفته باز برگردد
سبحان طیبی-1/9/1390-
گیسوانم را پوشاندم
قهقه از ته دل را به تبسمی بدل کردم و
دستم را مشت
در دل تا می توانستم خندیدم...
تو کنارم بودی و من
بخاطر تو
پاهای برهنه ام را در رود نگذاشتم
و از خنکای رود سیراب نشدم !
تو بودی و
من
بخاطر وجودت تن به دریا نزدم_و در ساحل با شن ها خانه ساختم
و به تو و آزادیت نگریستم...
یک روز خواستم بلند آواز بخوانم اما
باز هم تو بودی و
وجودت
در گلویم سرمه نشاند...
آری
همه ی دختران سرزمین من
این داستان از کودکی در گوششان است
خانم باش... سنگین...
و در نوجوانی دلیل این داستان را برایمان می گویند:
ما باید سخت زندگی کنیم تا تو
احساست نلغزد
و موهای من
ایمانت را به بازی نگیرد.
براستی با دیدن موهای من در باد
برای آزادیم خوشحال نمی شوی ؟
وقتی خنکای آب مرا به وجد میآورد
و بی دغدغه به سمت دریا می دوم و آب بازی می کنم
از خنده ام لبخند به لبانت نمیآید ؟
تو از خوشحالیم شاد نیستی؟
حال تو بگو...
منه محکوم به خشکی
چند دریا باید آب دیده شوم
تا چون تویی را بشناسم؟
چگونه حقیقت بودنت را لمس کنم
وقتی که شناخت تو
معصومیتم را از من می گیرد
و مرا محکوم به بی حیایی می کند ؟!!!
فکر نکن که تو خوشبختی,
همه چیز برایت آزاد بود
و حالا تو
همه دختران را تن میبینی و خیالات می کنی و من
دنبال کسی هستم که قلب صادق و ساده ام را با خیال راحت در دستانش بگذارم
و به او تکیه کنم !
نه من به پایانش امیدوارم
نه پایانی که آرزوی من است خواست توست.
تو بدنبال کسی مثل من نیستی
و من
در پایان نمی دانم
یافت می کنم یا ...
آه ه ه ه
انگار که خود را
عادت داده ام به نداشتنت
و بدون تو زندگی کردن...
ببینم :
آرامم
و این
آرامش یک مرداب است ...اما در اعماق این مرداب ندایی هست... که لبخند بر لب مرداب می نشاند...
نا امید نباش..که نا امیدی بی ایمانیست...