کاش باران
بودم
تا نم
نمک؛
دست های با نمک تو را،
که بوی
"بِه"
می دهند
می بوییدم و می بوسیدم
و
لحظه، لحظهزمان تکرار می
شد
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:11 توسط سبحان طیبی
|
در لحظه های بی کسی ایام تاریک است
این راه پرابهام همچون تار باریک است
دربی قراری ها اگرحس قشنگی نیست
درچرخش ایام این ساعت پراز تیک است
عمری نشستم در سکوت رنگی صحرا
پراز هیاهو این صدای خش ماتیک است
اما ندائی از ته دل می زند فریاد
اردیبهشت عاشقی انگار نزدیک است
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 توسط سبحان طیبی
|
لحظه ها را می شمارم تاکه آرامم کنی
تانگاهت را به زودی مرهم جانم کنی
می نشینم تا بیائی از در میخانه ای
میهمان یک پیاله عشق از جامم کنی
هم کلامی چون تو می خواهم اگرآماده ای
درتو می چرخم به امیدی که پیدایم کنی
نقل یک عمراست این پیغام سرشارازامید
دست دردستان هم مبهوت بارانم کنی
دل به دریا،نه به صحرا می زنم تابانگ صبح
با نفس های پراز احساس آرامم کنی
سبحان
طیبی-14/1/1391-تهران
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:44 توسط سبحان طیبی
|
فصل زیبائی،بهار باصفا شد عاشقان
گشت تعبیراین مبارک فال واین رویایتان
سال سرشار از سلامت درکنار همدگر
پرزشوروشادی است این قلب های مهربان
عید دیگر آمدوروزی دگرشدنوزنو
موسم نوروز آمد،عیدگل،هم میهنان
آرزویم بهترین ها باد برکام شما
خنده برلب،پایکوبی،خوب باشد حالتان
گو تو سبحان باکمال میل،ازروی ادب
سال نو پر از امید وآرزو تبریکتان
سبحان طیبی/به مناسبت عیدنوروز91
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:9 توسط سبحان طیبی
|
درگذشت اسطوره داستان نویسی ایران خالق سووشون-جزیره سرگردانی
مرحومه دکتر سیمین دانشور
تسلیت باد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0:29 توسط سبحان طیبی
|
به ما می گفتند :
نباید پپسی بخورید گناه
دارد!
وقتی به تهران آمدم ، اولین کاری که
کردم
از یک دست فروش یک پپسی
گرفتم
درش تالاپ صدا داد و باز
شد
بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین
است
آن روز نتیجه گرفتم که :
گناه خیلی شیرین است.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:36 توسط سبحان طیبی
|
خانۀ عشق کجاست
؟
من فقط می
دانم
ناشناسی هر
شب
پنجرۀ خواب
مرا
می کوبد
یک سبد
گل و پروانه و
باران
در باغ شبم می
ریزد
و لبخند
زنان
پشت دلم می
پیچد
کفشهایش
لب رؤیای دلم جا
ماندست
و نمی دانم
من
خانۀ عشق
کجاست
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:48 توسط سبحان طیبی
|
قرارمان
باران بود
ساعت
دلدادگی
کنار
عشق
یادت هست
؟
من
آمدم
باران
هم
و رنگین
کمان
برای
عشق
تمام قطره
ها را
در انتظارت
قدم زدم
و خیابان
را
تا تمام
شهر
به جستجوی
تو بودم
تو امّا
نیامدی
نمی دانم
اشک بود یا باران
چیزی بر
گونه ام سر می خورد
و روی کفش
هایم می چکید
که می
گفت
تو در خواب
من جا مانده ای
و
من
...
چشم هایم
را
به ملاقات
آورده بودم
همیشه
این گونه
از رؤیای تو
تنها
به خانه بر
می گردم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 20:55 توسط سبحان طیبی
|
این روزها که می گذرد
احساس می کنم خیلی نزدیکتری
نمی دانم
تو به زمین نزدیک تر شدی
یا من اوج گرفته ام به سوی تو
هرچه هست قرابت
دلنشینی ست
کاش تمام نشود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:36 توسط سبحان طیبی
|
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می
شوند
می گویند حساسیت فصلی است
آری من به فصل فصل این دنیای بی تو
حساسم
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 22:56 توسط سبحان طیبی
|